تبلیغات
Magic Girlsღ♥ - ღگفتگو با خداღ
وبلاگ گروهی

ღگفتگو با خداღ

شنبه 28 دی 1392 06:05 ب.ظ

نویسنده : مریم

خواب دیدم. در خواب با خدا گفتگویی داشتم. 

خدا گفت:

پس می‌خواهی با من گفتگو کنی؟ 

گفتم اگر وقت داشته باشید.

خدا لبخند زد.

وقت من ابدی است. 

چه سوالاتی در ذهن داری که می‌خواهی از من بپرسی؟ 

چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می‌کند؟ 

خدا پاسخ داد: 

این‌که آن‌ها از بودن در دوران کودکی ملول می‌شوند، 

عجله دارند زودتر بزرگ شوند و بعد، 

حسرت دوران کودکی را می‌خورند.

این‌که سلامتشان را صرف به‌دست آوردن پول می‌کنند،

و بعد 

پولشان را خرج حفظ سلامتی می‌کنند

این‌که با نگرانی نسبت به آینده

زمان حال را فراموش می‌کنند،

آن‌چنان که دیگر نه در حال زندگی می‌کنند،

نه در آینده

این‌که چنان زندگی می‌کنند که گویی، نخواهند مرد.

وآن‌چنان می‌میرند که گویی هرگز نبوده‌اند.

خداوند دست‌های مرا در دست گرفت

و مدتی هر دو ساکت ماندیم.

بعد پرسیدم

به‌عنوان خالق انسان‌ها 

می‌خواهید آن‌ها چه درس‌هایی از زندگی یاد بگیرند ؟

خداوند با لبخند پاسخ داد: 

یاد بگیرند که نمی‌توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود كرد 

اما می‌توان محبوب دیگران شد. 

یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.

یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیش‌تری دارد.

بلکه کسی است که نیاز کم‌تری دارد.

یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می‌توانیم زخمی عمیق، در دل

کسانی که دوستشان داریم ایجاد کنیم،

ولی سال‌ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. 

با بخشیدن، بخشش را یاد بگیرند.

یاد بگیرند کسانی هستند که آن‌ها را عمیقا دوست دارند.

اما بلد نیستند احساس‌شان را ابراز کنند یا نشان دهند. 

یاد بگیرند که می‌شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند،

اما آن‌ را متفاوت ببینند.

یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آن‌ها را ببخشند. 

بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. 

و یاد بگیرند که من این‌جا هستم

 

                                                                                                      همیشه


منبع: Sokhan



گفتم: تا کی باید صبر کرد؟

گفتی: و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا - تو چه میدونی شاید موعدش نزدیک باشد (احزاب/63) 

گفتم : تو بزرگی و نزدیکیت برای منه کوچک خیلی دوره,تا اون موقع چیکار کنم؟

گفتی: واتبع ما یوحی الیک واصبر حتی یحکم الله - کارهائی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه  (یونس / ۱۰۹ ) 

گفتم: خیلی خونسردی , تو خدائی و صبور, من بنده ات هستم وظرف صبرم کوچک ....یه اشاره کنی تمومه

گفتی: عسی ان تحبوا شیئا" و هو شر لکم- شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه (بقره/216) 

گفتم: انا عبدک الضعیف الذلیل ... اصلا" چطور دلت میاد؟

گفتی: ان الله بالناس لرئوف رحیم- خدا نسبت به همه مردم نسبت به همه مهربونه (بقره/143) 

گفتم: دلم گرفته

گفتی: بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا ـ مردم به چی دل خوش کردن، باید به فضل و رحمت خدا شاد بود 

گفتم: اصلا" بی خیال  توکلت علی الله

گفتی: ان الله یحب المتوکلین - خدا اونائی رو که توکل میکنن را دوست داره (آل عمران/159)

گفتم:خیلی چاکریم. ولی اینبار انگار گفتی : 

حواست رو خوب جمع کن. یادت باشه که : 

بعضی از مردم خدارو فقط به زبون 

 عبادت میکنن.اگه خیری بهشون برسه , امن و

آرامش پیدا می کنن و اگه بلائی سرشون بیاد تا 

 امتحان شن, رو گردون میشن

نظر نشه فراموش.بابای.


دیدگاه ها : نظر
آخرین ویرایش: شنبه 28 دی 1392 06:12 ب.ظ